من با آن چه می گویی مخالفم، ولی تا پای جان ایستاده ام تا تو بتوانی آزادانه حرفت را بزنی. ولتر نقطه سر خط
نقطه سر خط




استفاده از مطالب وبلاگ صرفا با اجازه قبلی از نویسنده مجاز می باشد مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
دلتنگی ها : نوروز



 

 گفتم: «این باغ ار گُلِ سرخ بهاران بایدش؟...»

گفت:«صبری تا کرانِ روزگاران بایدش. 

تازیانه ی رعد و نیزه ی آذرخشان نیز هست، 

گرنسیم و بوسه های نرم باران بایدش»

گفتم:«آن قربانیانِ پار، آن گل های سرخ؟...»

گفت:«آری ...» ناگهانش گریه آرامَش ربود، 

وزپی خاموشیِ توفانی اش 

گفت:« اگر در سوگشان، ابرِشب خواهد گریست،

هفت دریای جهان، یک قطره باران بایدش.»

گفتمش:«خالی ست شهر از عاشقان، وینجا نماند

مردِ راهی تا هوای کوی یاران بایدش.»

گفت:«چون روحِ بهاران آید از اقصای شهر،

مردها جوشد زخاک، آن سان که از باران، گیاه

... وآنچه می باید کنون

صبرِِ مردان و دلِ امیّدواران بایدش.»* 

 

  

*شعر گفت و گو سروده ی شفیعی کدکنی



نوشته شده توسط مهرنوش نجفی راغب در روز یکشنبه 1 فروردین 1389 ساعت 00:38 AM

پیوند | چاپ | نظرات [0]





دلتنگی ها : حضور



شگفتا که نبودیم‌، 

عشق ِ ما، در ما حضورمان داد.* 

 

 

 

 * شاملو



نوشته شده توسط مهرنوش نجفی راغب در روز چهارشنبه 14 بهمن 1388 ساعت 8:07 PM

پیوند | چاپ | نظرات [3]





دلتنگی ها : و ...زندگی ...



«بدان اول چیزی که حق بیافرید گوهری بود تابناک، او را عقل  نامید. و این گوهر را سه صفت بخشید: شناخت حق، شناخت خود، و شناخت آن که نبود، پس ببود. از آن صفت که به شناخت حق تعلق داشت حسن پدید آمد که آن را نکویی خوانند و از آن صفت که به شناخت خود تعلق داشت عشق پدید آمد  که آن را مهر خوانند و  از آن صفت که نبود پس به بود تعلق داشت حزن پدید امد که آن را اندوه خوانند. حسن که - برادر مهین است - در خود نگریست، خود را عظیم خوب دید،بشاشتی در وی پدیدار شد، تبسمی کرد. چندین هزار ملک از آن تبسم پدید آمدند. عشق – که برادر میانین است- با حسن انسی داشت. چون تبسم حسن را بدید، شوری در وی افتاد. مضطرب شد. خواست حرکتی کند، حزن- که برادر کهین است- در وی آویخت. از این آویزش، آسمان و زمین پیدا شد....

چون آدم خاکی را بیافریدند، آوازه در ملا اعلا افتاد...  اهل ملکوت را آرزوی دیدار خاست... حسن گفت:« اول من روم. اگر مرا خوش آید، چندی در آن مقام کنم. شما نیز پی من آیید»...  و روی به شهرستان وجود آدم نهاد... جای خوش یافت. فرود آمد. آدم را بگرفت چنانکه هیچ چیز در آن باقی نگذاشت. عشق چون از رفتن حسن خبر یافت، دست در گردن حزن آورد و قصد حسن کرد... عشق چون به مملکت آدم رسید، حسن را دید تاج بر سر نهاده و بر تخت وجود آدم قرار گرفته. خواست خود را در آنجا گنجاند، پیشانی اش به دیوار دهشت افتاد، از پای درآمد، پس حزن دستش بگرفت... »**                                                                                 

از سهرودی می خواندم. دلم نیامد که این مطلب را اینجا نیاورم و شما هم شریک نشوید. چرا که این همه ی زندگی ماست.خلاصه در این سه حال. همانطور که شیخ اشراق می گوید.   

(.....امروز دهه چهارم زندگی را شروع می کنم. آغاز ۳۰ سالگی. نمی دانم چه قدر فرق خواهد داشت و یا چه قدر فرق خواهم کرد...)

 

**: بخشی از قصه «فی حقیقت عشق» از شیخ اشراق، سهروردی   



نوشته شده توسط مهرنوش نجفی راغب در روز دوشنبه 14 بهمن 1387 ساعت 7:05 PM

پیوند | چاپ | نظرات [5]





دلتنگی ها : آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟*



این یک نوازنده خیابان است. جلوی فروشگاه مارکز اند اسپنسر در لندن. وقتی خواستم از او عکس بگیرم  با خنده گفت بذار ژست بگیرم.....  

 

 و اینجا هم دور میدان آرامگاه بوعلی در همدان است. و نوازنده ای که می نواخت و  غروب را دلنشین تر می کرد.... 

 

... هر جا که باشی دلتنگی ها یک جورند ... فرقی نمی کند چگونه نواخته شوند ...                و حقیقت اینکه ... هرکجا می روی آسمان همین رنگ است ... 

  

 

*من اینجا بس دلم تنگ است

و هر سازی که می بینم بد آهنگ است

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بی برگشت بگذاریم

ببینیم آسمان هرکجا آیا همین رنگ است؟

«اخوان ثالث»



نوشته شده توسط مهرنوش نجفی راغب در روز سه شنبه 30 مهر 1387 ساعت 5:09 PM

پیوند | چاپ | نظرات [2]





دلتنگی ها : با شمس...



اگر به عرش روی ، هیچ سود نباشد.

و اگر بالای عرش روی،

و اگر هفت طبقه ی زیر زمین،

 هیچ سود نباشد.

... در دل می باید که باز شود.

شمس تبریزی

 



نوشته شده توسط مهرنوش نجفی راغب در روز پنجشنبه 20 تیر 1387 ساعت 7:14 PM

پیوند | چاپ | نظرات [6]





دلتنگی ها : دلم گرفته از این روزها دلم تنگ است...*



این چند وقت خیلی درگیر بوده ام. و ده ها اتفاق و موضوع بوده که درباره اش بخواهم بنویسم، ولی آنقدر پشت سرهم بوده اند و بعضا ناراحت کننده و تلخ که دست و دلم برای نوشتن نمی رفت. راستش این مدت... خیلی دل گرفته بودم.

 

 

*دلم گرفته از این روزها دلم تنگ است

میان ما و رسیدن هزار فرسنگ است

سلمان هراتی



نوشته شده توسط مهرنوش نجفی راغب در روز پنجشنبه 6 تیر 1387 ساعت 9:42 PM

پیوند | چاپ | نظرات [3]






   1      2      3      4    >>


آخرین مطالب

پست الکترونیک



موضوعات


بایگانی



خانه پیوند



پیوند روز


جستجو

جستجو در وبلاگ


خبرنامه

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری



آمار وبلاگ
کل بازدید ها : 222886